خرید بک لینک
توی اینستاگرام خانمی رو فالو می کنم که سه سال از من بزرگ تره. ممکنه بشناسیدش. پزشکی خونده و چند ساله با استفاده از فالورهایی که طی سال ها فعالیت توی شبکه های اجتماعی جمع آوری کرده، یه موسسه آموزش زبان آنلاین زده که از کل دنیا زبان آموز ایرانی داره. چند سال قبل رفت استانبول و همونجا زندگی و کار می کرد تا اینکه یکی دو هفته قبل به لندن نقل مکان کرد که توی یه بیزنس اسکول درس بخونه.هر وقت که استوری ها و پست هاش رو می بینم از اینکه آدم هایی دور و بر سن من هستند که به راحتی با استرس های زندگی مواجه می شن و ازشون عبور می کنن حس ناخوشایندی بهم دست می ده. توی این چند هفته داشتم می دیدم که چه طور توی لندن دنبال خونه می گرده، خونه می چینه، اولین کلاس های دانشگاهش رو می گذرونه، توی هوای بارونی لندن یه بارونی می اندازه روی دوشش و می ره برای خودش خوراکی و گل می خره. با اینکه می دونم کار درستی نیست، سالم نیست، اشتباهه ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم که خودم رو مقایسه نکنم.علت مقایسه هم اینه که هفته دیگه بلیط دارم به یه کشور دیگه همین نزدیکی ها. هدف: دیدن یارم. دیشب از فکر و غصه خوابم نمی برد. توی لحظه های آخر فهمیدم که یه کم حساب و کتابم جور در نمیاد. یادم رفته بود که باید قسط وام بدم، عوارض خروج از کشور پرداخت کنم و بیمه سفر بگیرم. توی خیالات خوشم همه رو یادم رفته بود و فکر می کردم فقط باید برم دکتر! الان می بینم پولم برای دو روز موندن توی تهران کمه! حالا این اصل قضیه نیست! شاید بتونم این مشکل رو حل کنم! ولی امروز که چشمم رو باز کردم و فهمیدم باید واقعا هفته دیگه برم دلم وایستاد جوشیدن. من الان ۶ ماهه که به خاطر مریضی به ندرت بیرون می رم و حالا یهو می خوام یه قدم بزرگ بردارم و برم یه کشور دی

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 23:32

می دونم که هم هیجان دارم و هم مضطربم. حس هر دوش به حدی شبیه که به سختی میشه گفت کدوم، کدومه! ترجیح می دم همه ش هیجان باشه ولی می دونم که نمیشه به خودم دروغ بگم! به جز گرفتن بلیط هام کار دیگه ای انجام نداده م ولی دیگه وقتشه که به همه چیز برسم.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 23:32

ر گفت: "نمی دونم چرا اوضاع رو برای خودت پیچیده می کنی." به خاطر قرص های جدیدم این حرف ها رو می زد. وقتی به دکترم درباره اینکه دردهای چشمم به شکل بدی برگشتن گفتم سه تا قرص جدید به داروهای قبلیم اضافه کرده. من تا نفهمم داروها چی هستن و به چه دردی می خورن قرص ها رو مصرف نمی کنم. حتی وقتی هم می فهمم ترس برم می داره و تمایلم برای مصرفشون کمتر میشه. توی یه هفته ای که قرص های جدید رو گرفته م هیچ کدوم رو حتی یه بار هم نخورده م. امروز عصر با هم سر این قضیه با هم بحث می کردیم.در جواب بهش گفتم: "هفت تا قرص توی طول روز! این خیلی زیاده. تو خودت بودی چه کار می کردی؟" گفت: "من بودم از دکترم می پرسیدم می تونم همه شونو با هم بخورم یا باید جدا بخورم. بعدش صبح توی اولین فرصت قرص هام رو می خوردم و دیگه هم بهشون فکر نمی کردم." حرف حسابش اینه که باید به جای اینکه خیلی به قرص هام فکر کنم باید فقط شروع کنم به مصرفشون و این قدر خودم رو با ترس ازشون آزار ندم. اونم وقتی که درد چشم هام زندگی روزمره م رو دچار مشکل کرده. می دونم که رفتارهای این چنینی من براش "ناامید کننده" هستند. به قول خودش: "کمک کردن به کسی که از کمک به خودش سر باز می زنه خیلی سخته."

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 23:32

صفحه بندی